ساده بودن ...

ساخت وبلاگ
سلام نی نی قشنگم خوبی مامان جونم !؟ فردا قراره برم جنسیت,تو بدونم دل تو دلم نیس یعنی تو چی هستی... دختر یا پسر نفسم اصلا نمیتونم حدس بزنم هرچی هسی اشالا سالم باشی صالح باشی خوشگلم خیلی استرس اوره ...با...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 7:02
جنسیت, جنین پسر شد حالا دیگه محمد حسین شده 😊 آماده شدم برم سونوگرافی...بعد خوردن شام پدرو مادرشوهرم گفتن اشالا سالم باشه پسر باشه از طرفی خانواده ی من بچه پسر نداشتن منتظر شنیدن این خبر بودن حالا دیگه ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 7:02
قلب یک زن باید سرشار از عاطفه باشه باید بخنده تا بتونه انرژیشو منتقل بده نمیدونم کجا هستم کجای زندگی قرار دارم .... حالم بد میشه از این همه بیخیالی, از این همه نادیده گرفتن ...انتظار داشتم وقتی شبا نمی...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 7:02
دچار روز مرگی شده ام احساس بی تفاوتی داره توم موج میزنه ...توروخدا تو انتخاب همسرتون دقت کنید شوهر آدم باعث میشه زنش بخنده باعث میشه زنش احساس خوشبختی کنه باعث میشه زنش شبا راحت بخوابه . عاشقانه همسر ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 7:02
یه آه بلند از درونم بلند شد ... تولد,م بود و هنوز خبری از اطرافم نبود مامانم زنگ زد دعوتم کرد شام بیام اونجا به شوهرم گفتم جواب رد داد خیلی ناراحت شدم فک میکردم هیچکی یادش نیس شوهرم اخر شب رفت دنبال کار...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 7:02
دوست دارم حرفای, موندگارشو  بنویسم ... . دیشب بحث خونه خواهرم پیش اومد اینکه قراره با مادرشوهرش زندگی کنا شوهرم,م بود برگشتم گفتم ن اصلا آدم نباید با مادرشوهر زندگی کنه اصلا خوب نیس الان که فکر میکنم حس...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 7:02
گاهی وقتا دلتنگی, ولی ن واسه کسی ن واسی جایی مثل الان من ...

دلتنگم شاید دلم گرفته اره دلم گرفته از رفتتر های خودم از رفتار دیگران از شخصیت یه بچه خیلی اعصابم خورده از اینکه بها ندادن خدایا چیکار کنم آیا میتونم کاری کنم که حداقل دوربرم از این موردا نبینم 

...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 7:02
روز های سخت بارداری از یه طرف همکاری نکردن شوهرم از طرف ریگ باعث شده خواب نداشته باشم امشب بعد اینکه با خواهر شوهرم آشتی کردیم و حرف زدیم همه چی اوکی بود اومدم بالا شوهرم رو مبل نشست و گفت اینارنت گرفتی گفتم اره گفت مگه نگفتم اینترنت نگیر عامل بدبختی من همین اینترنته گوشیمو گرفت و نداد منم پریدم روش گوشیمو بگیرم اونم خودشو به خواب میزد منم هعی با پا و دستام بهش میزدم و نمیزاشتم بخوابه یه دفعه اونم با مشت به پاهام زد باورم نمیشد اونی که میشناسم انقد خشن باشه انگار خودش نبود یه جور دیگه ای شده بود بعد رفت مامانشو صداکرد اومد اتاق بهم یه عالمه جلو مامانش فحش داد و گفت ببین دستامو چیکار کردوای خدای من ....منم تو اتاق بودم خودمو به خواب زدم زن عمو هم شروع کرد به نصیحت کردن بعد شوهرم گفت امادشو بزارمت خونه بابات ...دیگ نمیخوامت بچمم نمیخوام مال خودت نمیدونم چرا اینجوری شده منو گذاشت خونه بابام خودشم رفت مامانم بهم گفت دعوا کردین قسم خوردم که ن چون خوشم نمیاد بعد اون دعوا چیزی به خانوادم بگم یکی دوساعت بعد به شوهرم پیام دادم من نمیتونم اینجا بمونم بیا دنبالم یه بارم زنگ زدم ولی دلم آروم نیس ای کاش بهش پیام نمیدادم  الان نگران اینم که اگه چن روز اینجا بمونم اونا چی میگن خدا به خیر کنه اینم از زندگی ما  شوهرم مشکلش اینه که نمیتونه حرف بزنه باهم حل کنیم همینجور بی احترامی میکنه بیچاره بچم هم...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 13:21
نمیدونم از کجا شروع کنم بگم بعد اینکه شوهرمم منو گذاشت خونه بابام و گفت دیگ ن تورو میخوام ن بچه رو خیلی دلم شکست تمام وجودم پر از استرس بود هعی خودمو سرزنش میکردم ای کاش نمیرفتم ای کاش دعوا نمیشداون شب با سختی به خواب رفتم خیلی شب سختی بود اونقدر که نمیشه گفت به شوهرم پیام دادم بالشتمو بیار اینجا نمیتونم بخوابم ... فرداش بالشتمو اورد من بعد رفتنش زنگ و پیام که بیا منو ببر من صبح زنگ زدم به عمو گفتم بیاد دنبالم به سعید زنگ میزنم جواب نمیده فرداش سعی کردم یه جور دیگ فک کنم به خودم گفتم چرا گدایی محبت کنم چرا همش من برم سمتش چرا همش من کوتاه بیام اگه واقعا بخواد خودش میاد چون تو این دعوا واقعا تقصیر من نبود من از شنبه اومدم خونه مامانم چن روز گذشت و خبری نشد ..فردای اون روز دختر عموی مامانم که خیلی باهاش صمیمی بودیم اومد خونمون باهاش حرف زدیم کوثر از دانشگاه اومد و قرار شد عصر بریم باشگاه البته کوثر از چند روز قبلش میگفت حالت تهوع دارم هعی گذشت و گذشت رفتیم باشگاه نبودن برگشتیم از لوازم تحریر دفتر طراحی گرفتم و از اونجا رفتیم آبمیوه و بعدش رفتیم مرغ و پاچینی خوردیم بعدش اومدیم و رفتیم دور زدیم از سوپری یه عالمه خوراکی خریدیم خیلی خوش گذشت سوار ماشین شدیم از این خیابون لبه اون خیابون دنبال ویدئو کلوپ بودیم ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 13:21
به نام خدا 

خدایا شاکرم بابت این نعمت زیبا امیدوارم لیاقت نگه داری ازش رو بهم بدی بهترین هدیه زندگیم امیدوارم سالم به دنیا بیای و راه درست تو زندگیت انتخاب کنی 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 22:32  توسط حنا  | 
...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 1:37

close
تبلیغات در اینترنت