ساده بودن ...

ساخت وبلاگ
روز های سخت بارداری از یه طرف همکاری نکردن شوهرم از طرف ریگ باعث شده خواب نداشته باشم امشب بعد اینکه با خواهر شوهرم آشتی کردیم و حرف زدیم همه چی اوکی بود اومدم بالا شوهرم رو مبل نشست و گفت اینارنت گرفتی گفتم اره گفت مگه نگفتم اینترنت نگیر عامل بدبختی من همین اینترنته گوشیمو گرفت و نداد منم پریدم روش گوشیمو بگیرم اونم خودشو به خواب میزد منم هعی با پا و دستام بهش میزدم و نمیزاشتم بخوابه یه دفعه اونم با مشت به پاهام زد باورم نمیشد اونی که میشناسم انقد خشن باشه انگار خودش نبود یه جور دیگه ای شده بود بعد رفت مامانشو صداکرد اومد اتاق بهم یه عالمه جلو مامانش فحش داد و گفت ببین دستامو چیکار کردوای خدای من ....منم تو اتاق بودم خودمو به خواب زدم زن عمو هم شروع کرد به نصیحت کردن بعد شوهرم گفت امادشو بزارمت خونه بابات ...دیگ نمیخوامت بچمم نمیخوام مال خودت نمیدونم چرا اینجوری شده منو گذاشت خونه بابام خودشم رفت مامانم بهم گفت دعوا کردین قسم خوردم که ن چون خوشم نمیاد بعد اون دعوا چیزی به خانوادم بگم یکی دوساعت بعد به شوهرم پیام دادم من نمیتونم اینجا بمونم بیا دنبالم یه بارم زنگ زدم ولی دلم آروم نیس ای کاش بهش پیام نمیدادم  الان نگران اینم که اگه چن روز اینجا بمونم اونا چی میگن خدا به خیر کنه اینم از زندگی ما  شوهرم مشکلش اینه که نمیتونه حرف بزنه باهم حل کنیم همینجور بی احترامی میکنه بیچاره بچم هم...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 13:21
نمیدونم از کجا شروع کنم بگم بعد اینکه شوهرمم منو گذاشت خونه بابام و گفت دیگ ن تورو میخوام ن بچه رو خیلی دلم شکست تمام وجودم پر از استرس بود هعی خودمو سرزنش میکردم ای کاش نمیرفتم ای کاش دعوا نمیشداون شب با سختی به خواب رفتم خیلی شب سختی بود اونقدر که نمیشه گفت به شوهرم پیام دادم بالشتمو بیار اینجا نمیتونم بخوابم ... فرداش بالشتمو اورد من بعد رفتنش زنگ و پیام که بیا منو ببر من صبح زنگ زدم به عمو گفتم بیاد دنبالم به سعید زنگ میزنم جواب نمیده فرداش سعی کردم یه جور دیگ فک کنم به خودم گفتم چرا گدایی محبت کنم چرا همش من برم سمتش چرا همش من کوتاه بیام اگه واقعا بخواد خودش میاد چون تو این دعوا واقعا تقصیر من نبود من از شنبه اومدم خونه مامانم چن روز گذشت و خبری نشد ..فردای اون روز دختر عموی مامانم که خیلی باهاش صمیمی بودیم اومد خونمون باهاش حرف زدیم کوثر از دانشگاه اومد و قرار شد عصر بریم باشگاه البته کوثر از چند روز قبلش میگفت حالت تهوع دارم هعی گذشت و گذشت رفتیم باشگاه نبودن برگشتیم از لوازم تحریر دفتر طراحی گرفتم و از اونجا رفتیم آبمیوه و بعدش رفتیم مرغ و پاچینی خوردیم بعدش اومدیم و رفتیم دور زدیم از سوپری یه عالمه خوراکی خریدیم خیلی خوش گذشت سوار ماشین شدیم از این خیابون لبه اون خیابون دنبال ویدئو کلوپ بودیم ...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 13:21
به نام خدا 

خدایا شاکرم بابت این نعمت زیبا امیدوارم لیاقت نگه داری ازش رو بهم بدی بهترین هدیه زندگیم امیدوارم سالم به دنیا بیای و راه درست تو زندگیت انتخاب کنی 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 22:32  توسط حنا  | 
...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 1:37
تو هفته ای که گذشت خیلی حالم بد بود به خاطر خودم خیلی اشتباه کردم تو زندگیم ..مثلا حرفایی که نباید میزدمو به کسی که دوسش دارم و ب۶ش اعتماد دارم زدم نمیدونم (الان که دارم اینا رو مینویسم نی نی قشنگم داره لقدای خوشگل میزنه سمت راست شکمم اخ فدات بشم که اعلام وجود میکنی خوشگلم) تو زندگیم به هرکی اعتماد کردم بدی دیدم به خواهرم به شوهرم به مادرم شاید نباید اعتماد کنم ... اره درستش هم همینه چرا اعت...
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 1:37

close
تبلیغات در اینترنت