ماه پر دغدغه ....

ساخت وبلاگ
نمیدونم از کجا شروع کنم بگم بعد اینکه شوهرمم منو گذاشت خونه بابام و گفت دیگ ن تورو میخوام ن بچه رو خیلی دلم شکست تمام وجودم پر از استرس بود هعی خودمو سرزنش میکردم ای کاش نمیرفتم ای کاش دعوا نمیشداون شب با سختی به خواب رفتم خیلی شب سختی بود اونقدر که نمیشه گفت به شوهرم پیام دادم بالشتمو بیار اینجا نمیتونم بخوابم ... فرداش بالشتمو اورد من بعد رفتنش زنگ و پیام که بیا منو ببر من صبح زنگ زدم به عمو گفتم بیاد دنبالم به سعید زنگ میزنم جواب نمیده فرداش سعی کردم یه جور دیگ فک کنم به خودم گفتم چرا گدایی محبت کنم چرا همش من برم سمتش چرا همش من کوتاه بیام اگه واقعا بخواد خودش میاد چون تو این دعوا واقعا تقصیر من نبود من از شنبه اومدم خونه مامانم چن روز گذشت و خبری نشد ..فردای اون روز دختر عموی مامانم که خیلی باهاش صمیمی بودیم اومد خونمون باهاش حرف زدیم کوثر از دانشگاه اومد و قرار شد عصر بریم باشگاه البته کوثر از چند روز قبلش میگفت حالت تهوع دارم هعی گذشت و گذشت رفتیم باشگاه نبودن برگشتیم از لوازم تحریر دفتر طراحی گرفتم و از اونجا رفتیم آبمیوه و بعدش رفتیم مرغ و پاچینی خوردیم بعدش اومدیم و رفتیم دور زدیم از سوپری یه عالمه خوراکی خریدیم خیلی خوش گذشت سوار ماشین شدیم از این خیابون لبه اون خیابون دنبال ویدئو کلوپ بودیم ...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 13:21

close
تبلیغات در اینترنت