تولد ۲۱ سالگی

ساخت وبلاگ
یه آه بلند از درونم بلند شد ... تولد,م بود و هنوز خبری از اطرافم نبود مامانم زنگ زد دعوتم کرد شام بیام اونجا به شوهرم گفتم جواب رد داد خیلی ناراحت شدم فک میکردم هیچکی یادش نیس شوهرم اخر شب رفت دنبال کارش منم گفتم حالا که هیچکی یادش نیس بزار خودم واسه خودم برسم رفتم حموم د کلی به خودم رسیدم و داشتم آرایش غلیظ میکردم که دیدم در باز شد وای اصلا باورم نمیشد شوهرم با دوتا جعبه کیک و شیرینی و یه عالمه میوه و یه کادو اومد تو من انقد ذوق کرده بودم که داشت گریم میگرفت خودمو کنترل کروم وای وقتی دیدم بالشت بارداری خریده انگار دنیارو بهم دادن بعد مامانینا اومدنو تولد, گرفتیم خوش گذشت ولی من جدیدا زود خسته میشم هیچ انرژی دیگ ندارم از دست بچه 

الان که دارم مینویسم نی نی من ۲۷ هفتشه احساس میکنم خیلی زود خودمو انداختم هنوز ۱۳ هفته دیگ مونده 

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 7:02

close
تبلیغات در اینترنت